روان و ذهن بر فنون ارجحیت دارند.
سن سی فوناکوشی
پنجمین اصل از بیست اصلی که سن سی فوناکوشی پیش از ترک این دنیا برای ما به یادگار گذاشته است. داستان زیر که بر گرفته از داستانهای مردمی ژاپن و زندگی استاد بزرگ تسوکاهارا بوکودن می باشد، نمایانگر این نکته می باشد.
در زمانهای دور استاد بزرگی زندگی میکرد که در سراسر ژاپن بسیار مشهور بود: تسوکاهارا بوکودن.
روزی با استاد بزرگ دیگری ملاقات داشت و میخواست آنچه را که به سه پسرش تعلیم داده بود نشانش دهد: هیکوشیرو پسر ارشد، هیکوگورو پسر وسط و هیکوروکو پسر کوچک.
استاد به مهمانش چشمکی زد و یک گلدان فلزی سنگین را گوشه درهای کشویی گذاشت و با تکه ای بامبو و یک میخ کوچک آن را گره زد تا گلدان به سر اولین نفری که در را باز میکند و وارد اتاق می شود برخورد کند.
در حین گپ زدن و نوشیدن چای، استاد پسر بزرگش هیکوشیرو را صدا کرد که بلافاصله آمد. قبل از باز كردن در و با لمس آن احساس کرد در کمی سنگین است و حضور گلدان و محل قرار گرفتن آن را احساس كرد. به آرامی در را باز کرد، از شکاف در دست چپش را به گلدان رساند و آنرا مهار کرد و با دست راستش به باز کردن در ادامه داد. سپس در حالی که گلدان را به سینه خود گرفت، وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست و گلدان را دوباره بالای در کشویی قرار داد: سپس پیش رفت و بر دو استاد سلام کرد. استاد با خنده گفت: «این پسر بزرگم است، او تعالیم مرا به خوبی درک کرده و قطعاً روزی شمشیرباز بزرگی خواهد شد».

سپس پسر دومش، هیکوگورو را صدا زد و او بدون تردید وارد شد. نزدیک بود گلدان بر سرش بیوفتد که در آخرین لحظه آن را گرفت. استاد گفت: “این هم پسر دوم من است، او هنوز چیزهای زیادی برای یادگیری لازم دارد، اما هر روز در حال پیشرفت است.” سپس سومین پسرش هیکوروکو را صدا کرد. هیکوروکو در شمشیرزنی از دو برادر دیگر بهترین بود. با عجله وارد اتاق شد و گلدان بر سرش افتاد. ضربه شدید بود اما قبل از اینکه گلدان به زمین برسد شمشیر خود را کشید و با حرکتی تند گلدان را دو نیم کرد. استاد پیر گفت: این هم کوچکترین پسر من است، او کوچکترین خانواده است، راه بسیار بسیار طولانی در پیش دارد.
سپس رو کرد به هر سه پسرش و گفت: هیکوشیرو، تو وارث و انتقال دهنده مکتب شمشیر زنی ما هستی و فنون ما را منتقل خواهی کرد. تو هیکوگورو با تمرین سخت شاید روزی با برادرت برابری کنی. و اما در مورد تو، هیکوروکو، مطمئناً روزی مدرسه ما را به ویرانی می کشی و برای نام پدرت شرمندگی بجا خواهی گذاشت. بنابراین من نمی توانم چنین فردی بی پروا را در صفوف خود تحمل کنم. با این کلمات پسر سوم خود را طرد کرد.
این داستان به خوبی اهمیت فزاینده قوای ذهنی را نسبت به دانش های فنی نشان می دهد.


